آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان مطالب و ديدني هاي روز مطالب زيبا من روز خویش را با آفتاب روی تو، کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم. من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال که دستم به دست توست! من، جای راه رفتن، پرواز می کنم! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا درمیان جمع، خاموش می نشینم، موسیقی نگاه تو را گوش می کنم. گاهی میان مردم درازدحام شهر غیر از تو، هرچه هست فراموش می کنم... گویند این و آن به هم – آهسته: هان و هان! دیوانه را ببینید! بی خود، چون کودکان، لبخند می زند! باخود، چگونه گرم سخن گفتن است؟! آه، من، دورازاین ملامت بیگاه همچنان، سرمست، درفضای پریخانه های راز شاد از شکوه طالع و بخت موافقم. آخر، چگونه بانگ برآرم که: عاقلان! دیوانه نیستم... به خدا سخت عاشقم نظرات شما عزیزان: سه شنبه 23 اسفند 1390برچسب:, :: 12:26 :: نويسنده : س.برج خانلو
![]() ![]() |